السيد الطباطبائي
52
مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى )
مغرب شد ؛ من سجّاده براى ايشان و يكى از همراهان كه پرستار و مراقب ايشان بود پهن كردم ؛ و از اطاق خارج شدم كه خودشان به نماز مشغول شوند ؛ و سپس من داخل اطاق شوم ؛ و به جماعت اقامه شده اقتدا كنم ؛ چون مىدانستم كه اگر در اطاق باشم ، ايشان حاضر براى امامت نخواهند شد . قريب يك ربع ساعت از مغرب گذشت ؛ صدائى آمد ؛ و آن رفيق همراه مرا صدا زد چون آمدم گفت : ايشان همينطور نشسته و منتظر شما هستند كه نماز بخوانيد . عرض كردم : من اقتدا مىكنم ! گفتند : ما مقتدى هستيم ! عرض كردم : استدعا مىكنم بفرمائيد نماز خودتان را بخوانيد ! فرمودند : ما اين استدعا را داريم . عرض كردم : چهل سال است از شما تقاضا نمودهام كه يك نماز با شما بخوانم تا به حال نشده است ؛ قبول بفرمائيد ؛ با تبسّم مليحى فرمودند : يك سال هم روى آن چهل سال . و حقّا من در خود توان آن نمىديدم كه بر ايشان مقدّم شده ؛ و نماز بخوانم ؛ و ايشان به من اقتدا كنند ؛ و حال شرم و خجالت شديدى به من رخ داده بود . بالأخره ديدم ايشان بر جاى خود محكم نشسته و به هيچوجه من الوجوه تنازل نمىكنند ؛ من هم بعد از احضار ايشان صحيح نيست خلاف كنم ، و به اطاق ديگر بروم ؛ و فرادى نماز بخوانم . عرض كردم : من بنده و مطيع شما هستم ؛ اگر امر بفرمائيد اطاعت مىكنم ! فرمودند : امر كه چه عرض كنم ! امّا استدعاى ما اين است ! من برخاستم و نماز مغرب را بجاى آوردم ؛ و ايشان اقتدا كردند ؛ و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستيم يك نماز با ايشان اقتدا كنيم امشب نيز در چنين دامى افتاديم . خدا مىداند آن وضع چهره و آن حال حيا و خجلتى كه در سيماى ايشان توأم با تقاضا مشهود بود ، نسيم لطيف را شرمنده مىساخت و شدّت و قدرتش جماد و سنگ را ذوب مىكرد . خلق يخجل النّسيم من اللّطف * و بأس يذوب منه الجماد